| |
|
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه 1387/01/23 ساعت 19:15 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
زمستان نام تو را ز دل شب یلدا نامید و رفت
سرما ز شب تولد تو جشن گرفت رفت
روز شب با هم یکی شدن تا تو بیایی
دل ز غصه ها ببری با شادی بیایی
که زمستان به تو مینازد ز زیبایی
که گل ها بهار حسرت خورن ز زیبایی
روزگار کمان را به دست تو داده
که تیر عدالت را به تو داده
که بر قلب ستم کوبی به کینه
ز محبت نابود کنی روزگار کینه
در انتظارت مینشینم ای کمان یلدا
ز عشق میسوزم در سرما ای کمان یلدا
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1386/12/25 ساعت 17:19 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
گاهی وقتها میشه که با یک نگاه حرف ها رو بهم زد قلبهای آشفته را رام کرد
دلهای یخی را آب کرد گاهی وقتها با یک گریه یا یک آه سرد
ازته سینه میشه هر بغضی را شکست و بر بال سرنوشت 
پرواز کرد ........دوستت دارم با تمام وجودم ...................

نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 1386/12/06 ساعت 13:0 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
گفتم برای آنکه بماند حدیث من
آن به که نغمه ها ز غم عشق سر کنم
غیر از سرود عشق نخوانم به روزگار
وز درد عشق سوز سخن بیشتر کنم
چنگم بجز نوای محبت نمی نواخت
طبعم به غیر عشق سرودی نمی سرود
بسیار آفرین که شنیدم ز هر کنار
بسیار کس که نغمه گرم مرا ستود
آتش زدم ز سوز سخن اهل حال را
اما زبان مدعیان خار راه بود
دیدند یک شبه ره صد ساله می روم
در چشم تنگشان هنر من گناه بود
کندند درخیال بنای گذشتگان
در پیش خود ستاره هفت آسمان شدند
فانوس شعرشان نفسی بر کشید و مرد
پنداشتند روشنی جاودان شدند
این گلشن خزان زده جای نشاط نیست
شاعر به شهر بی هنران بار خاطر است
اینجا کسی که مدح نگفت و ثنا نخواند
سعدی اگر شود نتوان گفت شاعر است
گیرم هزار نغمه سرایم ز چنگ دل
گیرم هزار پرده برآرم ز تار جان
آن روز شاعرم که بگویم مدیح این
آن روز شاعرم که بخوانم ثنای آن
****
فریدون مشیری
نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه 1386/11/30 ساعت 10:59 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
يک شب آمدی از راه، شب که نه، غروبی بود
ديدمت دلم لرزيد، اين شروع خوبی بود
چشمهايت انگاری چشمهی نجابت بود
آمد او - به خود گفتم : آن که توی خوابت بود
چشمهات میگفتند: عاشقی نخواهی کرد
دور میشدم گفتی: صبر کن! ببين! برگرد
عاشقانه خنديدی، دستمان به هم پيوست
خلوت قشنگی داشت کوچهای که يادت هست
کوچه را که يادت هست، بافتش قديمی بود
و هميشه میگفتی: خلوتش صميمی بود
با بهانهی باران، چشمهايمان تر بود
کوچه؛ من؛ تو؛ باران، آه ! راستی که محشر بود

با تو خلوت شب را خوب زير و رو کرديم
تازه اول شب بود، زود بود برگرديم
میروی سفر گفتی گر چه دور خواهی شد
زود باز میگردی، کاش باورم میشد
در کنار تو آن شب مملو از سخن بودم
فکر میکنم گاهی : آنکه بود، من بودم؟
آنکه شعرها میخواند، آنکه التماست کرد
میروی برو ... اما، زودتر کمی برگرد
بیجواب گم میشد سايهات ميان شب
تا سپيده باريديم : من و آسمان شب
بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهايی
حس مبهمی میگفت: میروی میروی نمیآي
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 1386/11/15 ساعت 16:55 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)

چشم برای خود پیام هایی دارد که همگان قادر به ادراک آن نیستند . در عشق هم چشم یک ارتباط دهنده قوی و بنیادین است . سعی کن حس عارفانه خود را تقویت و این پیام ها را دریافت کنی !
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه 1386/11/12 ساعت 19:43 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
بی تو این روزهای روشن واسه من تاریک و تاره
وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره
از همون روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادم
فکر می کردم می رسی یه روز تو بی کسیم به دادم
گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سئواله
دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیاله
لحظه های آخر تو، توی قلب من می مونه
هیشکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه
رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده
بی وفاییات هنوز هم تو رو از دلم نرونده
چشم به راه تو می مونم تا که برگردی دوباره
می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره
رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه
هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه
تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم
تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم می دونم
اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگهدار
با چشمای خیس و گریون من می گم خدانگهدار . . .
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه 1386/11/12 ساعت 15:23 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:+ این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟;
فرشتـه جواب داد:+ می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!;
منبع: عشق بدون قید و شرط
نوشته شده توسط معین در پنجشنبه 1386/11/04 ساعت 18:33 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 12:12 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)

هنوز نشستم منتظر ، چشم امیدم ساقیه. آي ای باد سحر ، واسش ببر تو این خبر. بگو که من تا آخرین ، خیره بودم چشمام به در.ثانیه نهم که رفت ، مونده فقط 1 ثانیه. سرت سلامت نازنین ، از من يه لحظه باقیه. قسمت نشد ببینمت ، شاید که لایق نبودم. منتظرت موندم ، یه وقت نگی که عاشق نبودم.
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 1386/11/01 ساعت 19:33 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
گفتم كه دوستت دارم گفتي كه باور نداري گفتم اين كلمه را از حفظ نمي
گويم از ته دلم مي گويم گفتي دلم را نيز باور نداري سكوت تلخي كردم
و از ته دلم آه كشيدم مدتي سكوت با چشماني خيس و قلب شكسته
گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست
در هم شكست گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم من نيز سكوت كردم
و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم گفتي بي خيالي از اشكهايم،
چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ،
گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد گفتي خسته شدي از همه كس ،
گفتم من با تو مي مانم گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است
تنهايي را نمي شناسد و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب
يارش بايد همان تنهايي او باشد گفتي كه اين حرفايت تكراري است
گفتم به جز تكرارش راهي نيست
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 1386/11/01 ساعت 0:52 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی، دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی
روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه، با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم، اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم
قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من، شبای جمعه که میاد بیای سرِ مزارِ من
دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم، ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم
خاک سرِ مزارِ من نشونی از نبودنم ، دستای نامردم شهر جنازه ام ربودنه
به زیر خاکمو هنوز نرفتی از یاد من ، غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ، رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1386/10/22 ساعت 14:23 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
نوشته شده توسط علیرضا در جمعه 1386/10/21 ساعت 12:58 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست وچراغي مرده
ميکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها
فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهاني
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برارم از دل
واي اين شب چقدر تاريک است
خنده اي کو که به دل انگيزم
قطره اي کو که به دريا ريزم
صخره اي کو که بدان آويزم
مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمي غمناک است
نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه 1386/10/05 ساعت 16:2 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه 1386/10/04 ساعت 17:3 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
زیباترین سخنی که شنیدم، سکوت دوست داشتنی تو بود... ![]()
زیباترین احساساتم، گفتن دوست داشتن تو بود ...![]()
زیباترین انتظار زندگیم، حسرت دیدار تو بود ...![]()
زیباترین لحظه زندگیم، لحظه با تو بودن بود ...![]()
زیباترین هدیه عمرم، محبت تو بود ...![]()
زیباترین تنهاییم، گریه برای تو بود ...![]()
زیباترین اعترافم . . . .
عشق تو بود . . .![]()
نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه 1386/10/02 ساعت 11:57 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیستکه در جاست بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند
دوست دارم اگه یه زره پیشت ارزش دارم حداقل یه نظر بده
نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه 1386/10/02 ساعت 11:55 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...
خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
خیلی سخته که فکر کنی کسی که دوست داره دل به کسی داره می بنده
نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه 1386/10/02 ساعت 11:54 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
تو هموني كه توي موج بلا
واسه تو دستامو قايق مي كنم
اگه موجا تو از من بگيرن
قطره قطره آب ميشم دق ميكنم
واي كه دلم طاقت دوري تو رو هيچ نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مي اره
اي كه بي تو اين كوير خواب بارون مي بينه
وقتي نيستي غم دنيا توي قلبم مي شينه
اي كه بي تو واسه من همه دنيا قفس
هستي ازنبودن تو التهاب نفس
توي بهت غم و تنهايي من
به سرم دست نوازش كشيدي
ولي بارفتنت اي هستي من
هستي منو به اتيش كشيدي
واي كه دلم طاقت دوري تو هيچ نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مياره

نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه 1386/10/02 ساعت 11:46 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه 1386/09/25 ساعت 23:17 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
چه باشي و نباشي روزگار خواهد گذشت
گر باشي من شادم گر نباشي من افسرده 
روزگار کاري ندارد به دل خنجر خورده ام 
روزگار وفايي به لحظات ندارد 
روزگار وفايي به انسانها ندارد 
و
انها را به ياد فراموشي مي سپارد
روزگار فقط با زمان مي ماند و بس
نه با من 
نه با تو 
نه با هيچ کس ديگري
فقط با زمان مي ماند 
پس امروز را درياب 
که فردا دگر بازگشتي ز امروز نداري
به دل شکسته من باز گرد 
نگذار که در اين تنهايي و بي وفايي زمان 
از خاطراتت گم شوم
مگذار که مرا هنگام مرگ دريابي 
بگذار همکنون در کنار هم همديگر را دريابيم 
نه در هنگام خاک خوردن جسممان 
در دل زمين خدا 
از خودمه اميدوارم خوشتون بياد هر چند بي قيد و بند








.....I LOVE JUST YOU 








نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1386/09/24 ساعت 3:8 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
گاهی سخته گفتن اون چیزی که درون ماست گاهی سخته قبول اینکه عاشق شدیگاهی سخته قبول اینکه دلت دیگه مال خودتت نیست گاهی سخته باور اینکه اونی رو که می خواستی برا همیشه تنهات گذاشته گاهی سخته باور اینکه نیاید دیگه اونو بیبینی گاهی سخته قبول اینکه دیگه امیدی برای زنده بودنت نداریگاهی سخته قبول اینکه تموم لحظه لحظه زندگیت پوچ بوده گاهی سخته اینکه قبول کنی که تو هم شکست خوری گاهی سخته قبول اینکه دل تو هم شکسته گاهی سخته که لحظه هات رو فقط با خیلات اون پر کنی نه با حضورشگاهی سخته خاطراتت رو مرور کنی وقتی می دونی که آخرش بدجوری تلخه بدجوری دلت رو می سوزونهگاهی سخته قبول اینکه احساست بهت دروغ گفته گاهی سخته خیلی سخته
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1386/09/24 ساعت 2:48 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
نه کسی هرگز چون تو بوده و کسی چون تو خواهد بود
تو یگانه ای و بدیع
و هر آنچه از تو چنین موجود بی همتایی ساخته
در خور عشق است و تحسین
نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 2:12 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه 1386/09/21 ساعت 22:27 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم دل تو زخمی شد
شاکی از آ که مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
منکه ویران تر ار آن ابر بهاری نشدم.
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده آن ضربه کاری نشدم
هر کی خواست تو را از من جدا سازد
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم.
نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه 1386/09/21 ساعت 21:36 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد چه سرنوشتی که براش رقم زد
اينو نوشتم که بگویم رابطه شازده و خانومی مدتی هست که قطع شده است.سرنوشت و زندگی گاهی مسيری را برای آدم تعيين ميکنند که درآن عشق کلمه ای نامفهوم است. خواستم بنويسم که دوستش داشتم و هنوز هم خيلی دوستش دارم و هيچ وقت هم از اين مسئله پشيمون نيستم. خواستم بهش بگم که اگر دوباره يا حتی صدباره اولين روز دوستيمون تکرار بشه بازم از ماشين پياده ميشوم.خواستم بهش بگويم هميشه از اينکه ميدیدمش خوشحال می شدم و هيچ وقت برایم تکراری نشد.خواستم بهش بگويم که هر روز که از خانه خارج ميشوم آرزو ميکنم که کاش ميشد امروز ببينمش. خواستم بدونه که از صميم قلب می خواهمش.
نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه 1386/09/07 ساعت 20:5 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
خانمي داره ميره يك شهر ديگر.
اگر بروند كرج ممكنه تلفن هم نداشته باشند و اين يعني ما كمتر همديگر را خواهيم ديد ، كمتر با هم صحبت خواهيم كرد و كمتر در كنار هم خواهيم بود.
خودش كه خيلي ناراحت است. من هم برام سخت است. اينكه شايد ديگر نتوانيم مثل خيلي روزهاي گذشته گزارش و خاطرات هر روز خودمونو بهم بگيم و يا مجبور بشيم تنها به مكالمه هاي كوتاه تلفني و از تلفن عمومي بسنده كنيم واينكه ممكنه اين باعث بشه رابطه ما كمرنگ تر بشه منو خيلي ناراحت ميكنه.
البته ممكنه دوري كوتاه مدت باعث بشه كه دو نفر بيشتر دلشون براي هم تنگ بشود و حس كنند كه چقدر همديگر را دوست دارند.اما آيا براي يكسال يا دو سال نيز همينطور هست؟ آيا بعد از مدتي به اين دوري عادت نميكنيم؟آيا كم شدن ديدارها و صحبتها باعث نميشه اين دوستي بين سرگرميهاي ديگه آدم گم بشه و يا كمرنگ تر بشه.
وقتي فكرشو ميكنم كه ديگه ممكنه شوق و ذوق ديدار را توي چشمهاي خانمي كمتر ببينم مي خواهم گريه كنم.
من دو سه روز اين مسئله را ميدانم و حتي وقتي بهم گفت باورم نشد اين براي من خيلي غير منتظره بود .من يك جور طرز تفكر دارم و آن اين هست كه به جاي از مشكلي ناراحت باشم وقصه بخورم خيلي سريع به راه حلها و سازگاري با اون فكر ميكنم. اين روزها نيز تنها اينكه بالاخره مي تونم برم كرج و يا حتي خانمي بياد تهران و همديگر را ببينيم منو آروم كرده است اما چه چيز ميتونه جاي اون تلفنهاي شبانه را بگيره؟چه چيزي ميتونه اين فاصله بين ديدار ها را پر كنه؟نكنه روزي بياد كه بودن يا نبودنمون با هم اهميت چنداني برامون نداشته باشه.
مي خواهم يك قول به خودم و در همين وبلاگ بدم كه اگر رفتن خانمي حتمي شد اين مسئله هرگز ذره اي از علاقه ام به اون كم نكنه و هر كاري كه لازم باشه براي جبران اين فاصله انجام دهم.
باشد كه چنين شود.
نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه 1386/09/07 ساعت 20:1 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
اشکی که بی صداست
پشتی که بی پناست
حرفی که صادق است
شرمی که آشناست
دل را که عاشق است
نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه 1386/09/07 ساعت 19:57 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
عشق يعني
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني مرگ از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه 1386/09/06 ساعت 18:29 موضوع .::شعر و مطالب عاشقانه::. | (لينک ثابت)
آخرين مطالب
درباره وبلاگ

سلام
من علی رضا 18 سال دارم و در آبادان زندگی می کنم.
امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد.
خوشحال می شم که یک نظر کوچک هم بدید.ممنون.
در صورت تمایل با تبادل لینک،بنر و لوگو به من خبر بدهید.
من منتظر ردپاهای زیبا شما عزیزان هستم.
MENU
پشتيباني ياهو
نويسندگان
آرشيو موضوعات وبلاگ
.::شعر و مطالب عاشقانه::.
.::بیوگرافی بازیکنان فوتبال::.
.::انواع جک و اس ام اس::.
.::موبایل::.
.::عکس::.
.::اطلاعات کامپیوتری::.
.::ترفندهای یاهو::.
.::ترفندهای ویندوز::.
.::ترفندهای کامپیوتر::.
.::ترفندهای هک::.
.::تاریخچه تیمهای اروپا::.
.::مطالب جالب و خواندنی::.
.::مقاله::.
.::موزیک ایرانی::.
.::موزیک خارجی::.
.::موزیک عربی::.
.::فقط دانلود نرم افزار::.
.::بیوگرافی بازیگران و خواننده ها::.
لينک دوستان
لينکهاي برتر